>پابرهنه<

دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

 

منم رفتم بلاگفا  ،
به همين سادگی!
به آدرس جديد من سر بزنيد.

پابرهنه
 
شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

از اون جدی‌ها

چن وقت پيش با يکی از دوستام بحثی داشتم که خيلی جالب بود.
طرف از حکم اعدام بيجه شاکی بود و البته معتقد بود که حکم اعدام خوب نيست.
به نظر اون از نظر انسانی کسی حق گرفتن حق حيات از ديگری رو نداره در ثانی اگه حکم اسلامی باشه که بازم اشکال داره چون؛
اگه کسی - از نظر خدا - مستحق مرگ باشه، نيازی به زحمت ديگران نيست. خداوند به وسيله عزراييل جونشو می گيره.
بدين ترتيب نبايد حق حياتو از بيجه می گرفتيم بلکه بايد منتظر می شديم که به مرگ طبيعی بميره.

پابرهنه
 
سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

که يکی هست و هيچ نيست جز او

تو اين آسمون که هيچ وقت درست و حسابی نگاش نکردم. ستاره نمی بينم.
تنها تو اين دهکده برای کاری چن دقيقه اس که در سکوت محض دارم آسمونو نيگا می کنم.
چشمام پر اشک می شه تو اون آسمون فقط يه چيز می بينم.
رو زمين و اطرافم هيچ چيزی نيست من تنهای تنها بالا اومدم.
حالا با ذره ذره سلول های بدنم و با تمام وجود تنهايی خودمو احساس می کنم.
و چشم اميدم به خداست.

خدايی که هيچ وقت اين قد بهش نزديک نبودم
خدا و فقط خدا
هيچ وجودی ديگه برام مهم نيست يعنی احساس می کنم که کسی نمی تونه به نياز فوری من جواب بده.
من تنهای تنهام
هيچ کس صدای منو نمی شنوه و صدای کسی هم برام مهم نيست.

***

از هياهوی شهر چن روزه که خبر ندارم. نمی دونم اين سکوت مرموز و لبالب از مفهوم اصالت داره يا هياهوی شهر.
وقتی تو شهر و تو خيابونا در هياهوی ميليون‌ها آدم پرسه می زنی هيچ وقت احساس تنهايی مطلق بهت دست نمی ده و خدا رو حس نمی کنی.

وقتی هم که تو اين دهکده يه لحظه سکوت بهت هجوم می آره فقط خدا رو می بينی.

پابرهنه
 
شنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٤

همين طوری!
اوضا و احوالم بدجوری قاطی پاتی شده.
باد سردی می وزه.
اصن هوش و حواس درس و حسابی ندارم.
همين ديروز صاب خونه غرولند می کرد، چن ماهه که کرايه ندادم.
نه اين که نداشته باشم.
هوش و حواسم رفته.
مامان منو که می بينه نمی تونه جلو بغضشو بگيره.
بابام فقط بهم نگای غم انگيز می کنه.
***
می دونی! خيلی وقته که جلو آينه خودمو نديدم.
باد سردی وزيدن گرفته.
تا مغز استخون ميره اين لامصب.
حوصله خونه رفتن ندارم.
اصن نمی دونم سرکارم چه خبره.
هوش و حواسم رفته.
اشکمم که تمومی نداره.
***
بيخيال! اين گل که واست گرفتم چطوره؟
گلاب قبلی خوب بود؟
حيف که داره غروب می شه.
ديگه بيشتر نمی تونم بمونم چون به اتوبوس نمی رسم.
هوا سرد شده.
خيلی سرد.
بازم می آم.
پابرهنه
 
سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

حس غريب
يکی از همکارای خيلی خوبم يه مطلب خيلی قشنگ از غرق شدن تو يه دريا نوشته که خيلی منو هوايی کرد.
ياد همونی افتادم که يه شب تو خواب ديدمش و از شوق ديدنش از خواب پريدم. اون کی بود؟، اونجا کجا بود؟ من نفهميدم. فقط وقتی بيدار شدم گريه کرده بودم. و تا يه هفته هر وقت به اون حس غريب و اون موجودی که هيچ وقت نهفميدم چيه؟ فکر می کردم ، يه چيز مث کفتر تو دلم بال بال می زد و شوق عجيبی تمام وجودمو می گرفت.
دوس دارم يه بار ديگه بيای به خوابم و کبوتر محبوس تو قلبمو آزاد کنی و اين قالب‌های مزخرفی که توش گرفتارمو بشکنی.
دوس دارم يه روز بيای و با يه اشاره بهم اجازه جون دادن جلو پاتو بدی.
من دست و پا بزنم و بميرم و تو فقط بهم يه لبخند بزنی فقط يه لبخند.
من هرگز تو زندگی عاشق واقعی کسی نشدم.
هر کس تو زندگی من مدت کوتاهی جولان داد و تموم شد.
اما مطمئنم که عاشقت می شم. و شايد اولين و آخرين رقص شادمانه‌ام رو برای تو انجام بدم.
وقتی تو بيای ...
پابرهنه
 
یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

بهانه فقر
فقر درد جانكاهي است اما براي او بهانه‌ي فقر سرچشمه‌ي زاينده‌اي از افتخارآفريني شد. به گاهي كه براي شير دادن به كودكان قبائل بزرگ و دريافت مزد به شهر مي رفت. هر چه گشت نيافت جز كودكي يتيم كه شيردادنش در ظاهر سود و منفعتي درخور نداشت.
اما چنين نبود...
وقتي كودك به خانه‌ي محقرش وارد شد گويا روزگار با او از در صلح درآمد. درخت خشك و ناتوان نخلشان آن سال پربار شد ، شير شتران و گوسفندان فزوني يافت و روزهاي خوش حليمه آغاز شد.
تا جايي كه او دايه‌ي يگانه عالميان شد.
پابرهنه
 
جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤

مرد با همت ميدون

Human rights

بمباران گوگلی برای گنجی

توی زندون
    ميکنه جون
          مرد باهمت ميدون!

پابرهنه
 
جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

پر
حالا اگه زير پا له بشمم ديگه فرقی نداره.
می دونی چه روزاييو پشت سر گذاشتم؟
می دونی؟
ما قبلا يه تيم بوديم که باهم کار می کرديم.
باهم!
منم جزوشون بودم.
ماموريتمون پرواز بود.
تا اوج آسمونا. هيچ وقت به ارتفاع پايين رضايت نمی داديم.
روزای قشنگی بود و چه حیف که تموم شد.
حالا اون روزا گذشته و ...
امروز از اون تيم بعضی رفتن تو بالش بعضی ته يه تير جا گرفتن بعضی هم مث من اسير باد شدن که اگه يه روز ولشون کنه زير پا له می شن.
...
نمی دونم چرا دلم گرفته!!
پابرهنه
 
شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤

امروز
به همين سادگي!
امروز يه كار خيلي خوب كردم.
براي اولين بار، فكر مي كنم براي چيزي خطر كردم كه ارزششو داشت.
به همين سادگي!
هر چن كه موفق نشدم.
اما يه كار خوب كردم.
امروز!
امروزو به خاطر بسپاريم
كه تاريخ اونو به خاطرش خواهد سپرد.
امروز يه كار خوب كردم
به همين سادگي!
پابرهنه
 
یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

يه كم جدي!!
همه دوس دارن تو وبلاگا به نااميديهاشون اصالت داده بشه
هيچ كس از اميدواري و ابراز اميدواري به آينده‌اي كه به نظر من روشنه خوشش نمي آد.
چرا آخه؟
مگه نه اين كه آدما به اميد زنده ان.

اين حادثه كه ايرانيان در روزگار غم‌انگيزي به سر مي برن و علاقه بيشتري به مراسم هاي حزن انگيز نشون مي دن ريشه هاي تاريخي داره.
و البته عامل ماندگاري ايران و ايراني در طول قرن ها اين بود كه اين غم انگيزي و محزون بودن مزمن، اونا رو هيچ وقت مأيوس نكرد.
ولي تو اين دوره ياس و نااميدي تو نسل جديد اونا رو به وضع عجيبي كشونده.
كه به نظر من اصن نشونه خوبي نيست!!
پابرهنه
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ